سفر بهخير، چُس ماه خدمتي!
نميدانم چطور شد كه در يك آن تغيير مسير دادم. ساك و زنبيلم را جمع كرده بودم تا راهي شوم به سمت تهران، با رهام همراه شده بودم و سعيد كريمي و قرار بود اميد و شايد يكي دو تن ديگر هم به ما بپيوندند. به ترمينال كرمانشاه كه رسيديم خبري از حجمه سربازهاي كه نويد داده بودند به نيت سوار شدن به اتوبوس تجمع كردهاند، نبود. حال و هوا هماني بود كه در روزهاي عادي ميتوان ديد. انبوهي از دلالها و شاگرد شوفرها كه كمين كرده بودند براي شكار مسافرهايي كه پا به ترمينال ميگذارند. چنان براي مجاب كردن و همراه شدن با هر تك مسافري كه به چنگ ميآوردند مايه ميگذاشتند، انگار نه انگار كه تا يكي – دو ساعت پيش دو – سه هزار نفر آشخور بدون بليت را بدرقه كردهاند تا دم اتوبوس و چه مايهها كه به جيب نزدهاند. براي دست و پا كردن بليتي كه ناگهان ناياب شده بود يك آن به اين صرافت افتادم كه بايد تغيير مسير بدهم. جايي كه به سمت آن جذب ميشدم شهر ديگري بود جز تهران. حس كردم در تهران هيچ كاري ندارم. اگر هم كاري هست آنقدر حياتي نيست كه به خاطرش بازگشتم به مشهد را كش بياورم؛ چه اينكه مهلت من براي بودن در مشهد به يك هفته هم نميرسيد و پس از آن، به تهران فراخوانده ميشدم.
درست در همان لحظهاي كه از متصدي فروش بليت در تعاوني چهار سراغ اتوبوس مشهد را گرفتم راننده اتوبوس پرنيت ليست مسافران را از اپراتور تحويل گرفت. بليت تهرانمان را به همان تعاوني پس داده بوديم. يكي از كرامات فرماندهي پادگانمان اين بود كه ما را با هماهنگي و خريد بليت برگشت به هر مقصدي كه خواسته بوديم شرمنده كرده بود. نميدانم اين روال همه پادگانها و ارگانهاي نظامي است يا نه، اما اختيار اگر دست من بود كه ترجيح ميدادم اين بودجه كلان را كه به پاي راهي كردن در بند ماندهها صرف ميشود، براي تغذيه طول دوره آموزشيشان هزينه كنم. چرا كه وقتي فراگيري به درون پادگان پا ميگذارد، هيچ انتظار ندارد كه بابت خريد بليت برگشت شرمنده نظام شود اما خوردن غذايي با كيفيت بهتر را حق خود ميداند.
بليت خريدن پادگان براي ما هم ماجرايي داشت. از يك طرف اعلام كرده بودند كه تعهد ما صرفاً براي خريد اتوبوس معمولي است و آنها كه مايل به سفر با اتوبوس بهتري هستند بايد كمي از جيب مايه بگذارند اما همه را با خريد بليت ويژه شرمنده خودشان كردند، اگرچه بابت ترخيص زودتر از موعدمان يا عوض كردن وسيله نقليه، علناً بسياري از بليتها با كسر مبلغي، از طرف بچهها عودت داده شد تا بدون انجام هيچ گونه خدماتي پول مفتي به جيب تعاوني 4 سرازير شود.
براي خريد بليتها از دو هفته پيش ليست تهيه ميكردند، جلوي نام هر كسي پس از ذكر مشخصات قرار بود نام شهري بنشيند كه مقصد سفر او بعد از اتمام دوره آموزشي باشد. با اين تعبير كه راه مسافران خراسان و كرمان و سيستان طولانيتر از ديگران است؛ بنا بر اين بود كه آنها را نيم روزي زودتر از موعد ترخيص كنند. من با اينكه مقصد نهايي و البته موجهم مشهد بود، اما نام تهران را رد كردم چرا كه بنا نداشتم به هوس آزادي زودتر از موعد، همقطارانم را ترك كنم و بيآنها تن به جاده سپارم اما در عوض خيلي ها بودند كه نام مشهد را در برگه نوشتند. با اينكه مسافر جاي ديگري بودند، با اين اميد كه زودتر به خانه برسند. اينگونه شد كه تعداد مسافران مشهد از 10 به نزديك 20 رسيد.
2. به خاطر شايد چند دقيقه تاخير مجبور بودم روي بوفه اتوبوس بنشينم. راننده براي تمام شهرهاي بين راه مسافر سوار كرده بود و حتي حاضر شده بود به خاطر پوشش دادن شهرهاي خارج از مسير، راه را تا حدي هم طولانيتر كند تا علاوه بر همدان و تهران و ساوه و شاهرود، از كرج و قزوين هم بگذرد. روي همين اصل با آنكه از جمع سرنشينان اتوبوس كه تقريباً همگي سرباز بودند، فقط چند نفري مسافر مشهد و شهرهاي مجاور بودند، صندلي خالي براي نشستن من باقي نمانده بود. در عمر مسافرتهاي جادهاي ام اين دومين باري بود كه مجبور به نشستن روي بوفه اتوبوس ميشدم. بار اول چيزي حدود 6 سال پيش بود كه هنوز دانشجوي دانشگاه گيلان بودم و يك روز عصر به ناگاه به صرافت نشستن در اتوبوس و رفتن به سوي قائم شهر افتام. يادم ميآيد بهار بود اما حس ميكردم مرتضي كه آن روزها دانشجوي شيمي كاربردي آن شهر بود، بابت داستانهاي عاشقانهاي كه براي خود ميساخت، حال و روز خوشي ندارد و حتي در آن مقطع حس كردم اگر راهي قائم شهر نشوم تا در كنارش باشم به حتم خودكشي خواهد كرد. (البته احساس باطلي بود. بيشتر تحت تاثير جو قرار گرفته بودم. و گرنه او حالش از من هم بهتر بود و تنها در نقطه عود يكي از آن افسردگيهاي خودخواستهاي بود كه در ميان تمام افراد خانوادهشان شايع است.) اتوبوس يك بنز معمولي بود و فضاي موجود براي نشيمنگاه من روي بوفه بيشتر از 30 سانت درازا نداشت و چون بوفه جز من ميهمانهاي ديگري هم داشت كه زودتر از من سوار شده بودند، مجبور به نشستن در كناره اتوبوس و روي ركاب شدم، طوري كه پاهايم به كف نميرسيد و روي پلههاي خلفي اتوبوس آويزان بود. برعكس تجربه اين بارم، شش سال پيش 7-6 ساعت عذاب كشيدم و بر خودم كه آخرين سرويس را براي سفر انتخاب كرده بودم لعنت فرستادم. اين بار اما عرض بوفه آنقدر بود كه دو نفر به راحتي ميتوانستند روي آن و كنار هم دراز بكشند. مفروش بود و چند ناز بالش داشت براي لميدن ما، نگون بختان دير از راه رسيده.
3. 24 ساعت سفر را پيش رو داشتم، در حالي كه لحظات آخر به اتوبوس رسيده بودم، نه توشهاي براي سفر همراه داشتم و نه حتي آمادگي براي نشستن روي صندلي (همان دم به ترمينال رسيده بودم، نه فرصت خريد چيزي را يافتم و نه حتي امكان عوض كردن لباسهايم را ) پس با همان لباس و تن خيس از عرق و بار بر دوش پا درون گذاشتم و يك راست به ته اتوبوس رفتم تا روي بوفه بنشينم. تنها نكته اميدوار كننده ديدن 3 همشهريام بود كه دوره را با هم گذرانده بودم، اگرچه جز يكيشان كه مالك تخت روبروييام بود با بقيه حتي يك برخورد هم نداشتم، اما باز هم اميدوار بودم آنقدر نقطه اشتراك ميانمان يافت شود كه مجبور به گذراندن تنهاي تمام طول سفر نباشم.
بوفه نشينيام دوام نياورد، ماشين خراب شد و حتي تعمير كار هم از پس تعمير سرپايي آن برنيامد. در حاليكه هيبت طولانيترين سفر اتوبوسي عمرم را روي سر حس ميكردم، مشهد لحظه به لحظه برايم دست نايافتني تر ميشد. يك ساعت الاف شديم و مسير 2 ساعته بعد از آن را در چهار ساعت آمديم و هنوز علي رغم گذشت ربع زمان سفر علناً چيزي از مسير را طي نكرده بوديم. ما مسافران مشهد چارهاي جز تن دادن به تقدير و تحمل اين مصيبت نداشتيم؛ اما مسافران راههاي كوتاهتر كه گزينههاي ديگري را براي انتخاب در دست داشتند تاب سكوت و تن دادن به حركت لاكپشت وار اتوبوس را نياوردند و شروع به اعتراض كردند تا عاقبت راننده مجاب شود آنها را با اتوبوس ديگري راهي كند كه جا را براي نشستن و خواب باقي ماندهها فراهم كرد. عمرم كه نه، اما از ساعتهاي مرخصيام لحظه به لحظه كاسته ميشد و اين برايم بسيار ناگوار بود. ما مثل تهرانيها حق انتخاب نداشتيم. چه با اين لگن و چه با هر اتوبوس ديگري تا صبح ميتوانستيم خودمان را به تهران برسانيم و تازه بعد از آن بود كه ميتوانستيم در مورد عوض كردن مركبمان تصميم بگيريم.
4. تنها اتفاق خوشايند شب سفر برخورد با رهام و باقي رفقا در ميانه راه همدان و جلوي رستوران ميان راهي بود. برايم شگفت انگيز بود كه بعد از قطع جريان همراهيمان در سفر، از ديدن دوباره و غير منتظرهام در ميانه راه اينطور خوشحال شود. به وضوح برق شادي را در چشمانش ميديدم. رشته دوستي ما در اين يكي دو هفته آخر پهناي بيشتري گرفته بود و شايد براي همين بود كه از عقيمماندن سفر مشتركمان تا تهران و راه كج كردنم به سمت مشهد، آنطور دمغ شدم. اميدواري زيادي دارم كه او از جمع آن عده قليلي باشد كه بعد از اتمام دوره آموزش. همچنان با آنها ارتباط خواهم داشت.
5. براي تمام همسفرانم، من هم يكي بودم مانند آنها، يك سرباز، با اين تفاوت كه لباسهاي چرك و بدون درجه و ريش و سبيل بلند و ناموزونام چُس ماه خدمتي بودنم را لو ميداد.
حتي اگر لباسهايم را عوض ميكردم، موهاي كوتاه و گوشهاي بيرون زدهام، هويت مرا براي ديگران لو ميداد. به قول خودشان، يك جناب سركار، كه هيچ نشانهاي در وجودش دال بر هويت قبلياش به عنوان يك دندانپزشك، به چشم نميآمد. اين مساله در نگاه حقارت بار دانشجوياني كه در ميانه راه سوار اتوبوس ميشدند و در همان ميانه راه هم پياده ميشدند، بيشتر نمايان بود. انگار نه انگار كه تا چهل روز پيش من هم براي خودم وجهه و ابهتي داشتم. اگرچه نميشد بر آنها خوردهاي گرفت. آنها نيز مانند خود يك ماه پيش من، سربازي نرفتگاني بودند كه هيچ درك و تصوري از سرباز و شان و شخصيتاش ندارند، همه سربازها را به يك چشم، آشخورهاي بيدرجه و بيتحصيلات و خار و خفيفي ميبينند كه نه اكنون و نه احتمالاً در كسوت بيش از سربازيشان در طبقهبندي آدمها قرار نميگرفتند و يا اگر ميگرفتند، از جمله انسانهاي دون پايهاي بودند كه هيچ احترامي نميتوان براي آنها قائل شد.
چارهاي نيست، كه حق انتخابي ندارم. بايد تن بدهم به اين حقيقت محتوم كه تا دو سال ديگر سايهاش روي سرم گسترده است و تنها سعادتي كه در اين گذر ميتواند عايدم شود صبوري است و اميد به چرخش زودتر ايام.
