تبليغاتX
نظر به راست

نظر به راست

روزنوشت‌هاي دوران اموزشی خدمت سربازي

سفر به‌خير، چُس ماه خدمتي!

 

نمي‌دانم چطور شد كه در يك آن تغيير مسير دادم. ساك و زنبيلم را جمع كرده بودم تا راهي شوم به سمت تهران، با رهام همراه شده بودم و سعيد كريمي و قرار بود اميد و شايد يكي دو تن ديگر هم به ما بپيوندند. به ترمينال كرمانشاه كه رسيديم خبري از حجمه سربازهاي كه نويد داده بودند به نيت سوار شدن به اتوبوس تجمع كرده‌اند، نبود. حال و هوا هماني بود كه در روزهاي عادي مي‌توان ديد. انبوهي از دلال‌ها و شاگرد شوفرها كه كمين كرده‌ بودند براي شكار مسافرهايي كه پا به ترمينال مي‌گذارند. چنان براي مجاب كردن و همراه شدن با هر تك مسافري كه به چنگ مي‌آوردند مايه مي‌گذاشتند، انگار نه انگار كه تا يكي – دو ساعت پيش دو – سه هزار نفر آش‌خور بدون بليت را بدرقه كرده‌اند تا دم اتوبوس و چه مايه‌ها كه به جيب نزده‌اند. براي دست و پا كردن بليتي كه ناگهان ناياب شده بود يك آن به اين صرافت افتادم كه بايد تغيير مسير بدهم. جايي كه به سمت آن جذب مي‌شدم شهر ديگري بود جز تهران. حس كردم در تهران هيچ كاري ندارم. اگر هم كاري هست آنقدر حياتي نيست كه به خاطرش بازگشتم به مشهد را كش بياورم؛ چه اينكه مهلت من براي بودن در مشهد به يك هفته هم نمي‌رسيد و پس از آن، به تهران فراخوانده مي‌شدم.

درست در همان لحظه‌اي كه از متصدي فروش بليت در تعاوني چهار سراغ اتوبوس مشهد را گرفتم راننده اتوبوس پرنيت ليست مسافران را از اپراتور تحويل گرفت. بليت تهرانمان را به همان تعاوني پس داده بوديم. يكي از كرامات فرماندهي پادگانمان اين بود كه ما را با هماهنگي و خريد بليت برگشت به هر مقصدي كه خواسته بوديم شرمنده كرده بود. نمي‌دانم اين روال همه پادگان‌ها و ارگان‌هاي نظامي است يا نه، اما اختيار اگر دست من بود كه ترجيح مي‌دادم اين بودجه كلان را كه به پاي راهي كردن در بند مانده‌ها صرف مي‌شود، براي تغذيه طول دوره آموزشي‌شان هزينه كنم. چرا كه وقتي فراگيري به درون پادگان پا مي‌گذارد، هيچ انتظار ندارد كه بابت خريد بليت برگشت شرمنده نظام شود اما خوردن غذايي با كيفيت بهتر را حق خود مي‌داند.

بليت خريدن پادگان براي ما هم ماجرايي داشت. از يك طرف اعلام كرده بودند كه تعهد ما صرفاً براي خريد اتوبوس معمولي است و آنها كه مايل به سفر با اتوبوس بهتري هستند بايد كمي از جيب مايه بگذارند اما همه را با خريد بليت ويژه شرمنده خودشان كردند، اگرچه بابت ترخيص زودتر از موعدمان يا عوض كردن وسيله نقليه، علناً بسياري از بليت‌ها با كسر مبلغي، از طرف بچه‌ها عودت داده شد تا بدون انجام هيچ گونه خدماتي پول مفتي به جيب تعاوني 4 سرازير شود.

براي خريد بليت‌ها از دو هفته پيش ليست تهيه مي‌كردند، جلوي نام هر كسي پس از ذكر مشخصات قرار بود نام شهري بنشيند كه مقصد سفر او بعد از اتمام دوره آموزشي باشد. با اين تعبير كه راه مسافران خراسان و كرمان و سيستان طولاني‌تر از ديگران است؛ بنا بر اين بود كه آنها را نيم روزي زودتر از موعد ترخيص كنند. من با اينكه مقصد نهايي و البته موجهم مشهد بود، اما نام تهران را رد كردم چرا كه بنا نداشتم به هوس آزادي زودتر از موعد، همقطارانم را ترك كنم و بي‌آنها تن به جاده سپارم اما در عوض خيلي ها بودند كه نام مشهد را در برگه نوشتند. با اينكه مسافر جاي ديگري بودند، با اين اميد كه زودتر به خانه برسند. اينگونه شد كه تعداد مسافران مشهد از 10 به نزديك 20 رسيد.

 

2. به خاطر شايد چند دقيقه تاخير مجبور بودم روي بوفه اتوبوس بنشينم. راننده براي تمام شهرهاي بين راه مسافر سوار كرده بود و حتي حاضر شده بود به خاطر پوشش دادن شهرهاي خارج از مسير، راه را تا حدي هم طولاني‌تر كند تا علاوه بر همدان و تهران و ساوه و شاهرود، از كرج و قزوين هم بگذرد. روي همين اصل با آنكه از جمع سرنشينان اتوبوس كه تقريباً همگي سرباز بودند، فقط چند نفري مسافر مشهد و شهرهاي مجاور بودند، صندلي خالي براي نشستن من باقي نمانده بود. در عمر مسافرت‌هاي جاده‌اي ام اين دومين باري بود كه مجبور به نشستن روي بوفه اتوبوس مي‌شدم. بار اول چيزي حدود 6 سال پيش بود كه هنوز دانشجوي دانشگاه گيلان بودم و يك روز عصر به ناگاه به صرافت نشستن در اتوبوس و رفتن به سوي قائم شهر افتام. يادم مي‌آيد بهار بود اما حس مي‌كردم مرتضي كه آن روزها دانشجوي شيمي كاربردي آن شهر بود، بابت داستان‌هاي عاشقانه‌اي كه براي خود مي‌ساخت، حال و روز خوشي ندارد و حتي در آن مقطع حس كردم اگر راهي قائم شهر نشوم تا در كنارش باشم به حتم خودكشي خواهد كرد. (البته احساس باطلي بود. بيشتر تحت تاثير جو قرار گرفته بودم. و گرنه او حالش از من هم بهتر بود و تنها در نقطه عود يكي از آن افسردگي‌هاي خودخواسته‌اي بود كه در ميان تمام افراد خانواده‌شان شايع است.) اتوبوس يك بنز معمولي بود و فضاي موجود براي نشيمنگاه من روي بوفه بيشتر از 30 سانت درازا نداشت و چون بوفه جز من ميهمان‌هاي ديگري هم داشت كه زودتر از من سوار شده بودند، مجبور به نشستن در كناره اتوبوس و روي ركاب شدم، طوري كه پاهايم به كف نمي‌رسيد و روي پله‌هاي خلفي اتوبوس آويزان بود. برعكس تجربه اين بارم، شش سال پيش 7-6 ساعت عذاب كشيدم و بر خودم كه آخرين سرويس را براي سفر انتخاب كرده بودم لعنت فرستادم. اين بار اما عرض بوفه آنقدر بود كه دو نفر به راحتي مي‌توانستند روي آن و كنار هم دراز بكشند. مفروش بود و چند ناز بالش داشت براي لميدن ما، نگون بختان دير از راه رسيده.

 

3. 24 ساعت سفر را پيش رو داشتم، در حالي كه لحظات آخر به اتوبوس رسيده بودم، نه توشه‌اي براي سفر همراه داشتم و نه حتي آمادگي براي نشستن روي صندلي (همان دم به ترمينال رسيده بودم، نه فرصت خريد چيزي را يافتم و نه حتي امكان عوض كردن لباس‌هايم را ) پس با همان لباس و تن خيس از عرق و بار بر دوش پا درون گذاشتم و يك راست به ته اتوبوس رفتم تا روي بوفه بنشينم. تنها نكته اميدوار كننده ديدن 3 همشهري‌ام بود كه دوره را با هم گذرانده بودم، اگرچه جز يكي‌شان كه مالك تخت روبرويي‌ام بود با بقيه حتي يك برخورد هم نداشتم، اما باز هم اميدوار بودم آنقدر نقطه اشتراك ميانمان يافت شود كه مجبور به گذراندن تنهاي تمام طول سفر نباشم.

بوفه نشيني‌ام دوام نياورد، ماشين خراب شد و حتي تعمير كار هم از پس تعمير سرپايي آن برنيامد. در حاليكه هيبت طولاني‌ترين سفر اتوبوسي عمرم را روي سر حس مي‌كردم، مشهد لحظه به لحظه برايم دست نايافتني تر مي‌شد. يك ساعت الاف شديم و مسير 2 ساعته بعد از آن را در چهار ساعت آمديم و هنوز علي رغم گذشت ربع زمان سفر علناً چيزي از مسير را طي نكرده بوديم. ما مسافران مشهد چاره‌اي جز تن دادن به تقدير و تحمل اين مصيبت نداشتيم؛ اما مسافران راه‌هاي كوتاه‌تر كه گزينه‌هاي ديگري را براي انتخاب در دست داشتند تاب سكوت و تن دادن به حركت لاك‌پشت وار اتوبوس را نياوردند و شروع به اعتراض كردند تا عاقبت راننده مجاب شود آنها را با اتوبوس ديگري راهي كند كه جا را براي نشستن و خواب باقي مانده‌ها فراهم كرد. عمرم كه نه، اما از ساعت‌هاي مرخصي‌ام لحظه به لحظه كاسته مي‌شد و اين برايم بسيار ناگوار بود. ما مثل تهراني‌ها حق انتخاب نداشتيم. چه با اين لگن و چه با هر اتوبوس ديگري تا صبح مي‌توانستيم خودمان را به تهران برسانيم و تازه بعد از آن بود كه مي‌توانستيم در مورد عوض كردن مركبمان تصميم بگيريم.

 

4. تنها اتفاق خوشايند شب سفر برخورد با رهام و باقي رفقا در ميانه راه همدان و جلوي رستوران ميان راهي بود. برايم شگفت انگيز بود كه بعد از قطع جريان همراهي‌مان در سفر، از ديدن دوباره و غير منتظره‌ام در ميانه راه اينطور خوشحال شود. به وضوح برق شادي را در چشمانش مي‌ديدم. رشته دوستي ما در اين يكي دو هفته آخر پهناي بيشتري گرفته بود و شايد براي همين بود كه از عقيم‌ماندن سفر مشتركمان تا تهران و راه كج كردنم به سمت مشهد، آنطور دمغ شدم. اميدواري زيادي دارم كه او از جمع آن عده قليلي باشد  كه بعد از اتمام دوره آموزش. همچنان با آنها ارتباط خواهم داشت.

 

5. براي تمام همسفرانم، من هم يكي بودم مانند آنها، يك سرباز، با اين تفاوت كه لباس‌هاي چرك و بدون درجه و ريش و سبيل بلند و ناموزون‌ام چُس ماه خدمتي بودنم را لو مي‌داد.

حتي اگر لباس‌هايم را عوض مي‌كردم، موهاي كوتاه و گوش‌هاي بيرون زده‌ام، هويت مرا براي ديگران لو مي‌داد. به قول خودشان، يك جناب سركار، كه هيچ نشانه‌اي در وجودش دال بر هويت قبلي‌اش به عنوان يك دندان‌پزشك، به چشم نمي‌آمد. اين مساله در نگاه حقارت بار دانشجوياني كه در ميانه راه سوار اتوبوس مي‌شدند و در همان ميانه راه هم پياده مي‌شدند، بيشتر نمايان بود. انگار نه انگار كه تا چهل روز پيش من هم براي خودم وجهه و ابهتي داشتم. اگرچه نمي‌شد بر آنها خورده‌اي گرفت. آنها نيز مانند خود يك ماه پيش من، سربازي نرفتگاني بودند كه هيچ درك و تصوري از سرباز و شان و شخصيت‌اش ندارند، همه سربازها را به يك چشم، آش‌خورهاي بي‌درجه و بي‌تحصيلات و خار و خفيفي مي‌بينند كه نه اكنون و نه احتمالاً در كسوت بيش از سربازي‌شان در طبقه‌بندي آدم‌ها قرار نمي‌گرفتند و يا اگر مي‌گرفتند، از جمله انسان‌هاي دون پايه‌اي بودند كه هيچ احترامي نمي‌توان براي آنها قائل شد.

چاره‌اي نيست، كه حق انتخابي ندارم. بايد تن بدهم به اين حقيقت محتوم كه تا دو سال ديگر سايه‌اش روي سرم گسترده است و تنها سعادتي كه در اين گذر مي‌تواند عايدم شود صبوري است و اميد به چرخش زودتر ايام.

+ نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 15:41  توسط سيامك شايان  | 

اشك‌ها و لبخندها

 

مدارك‌مان را يكي‌يكي تحويل دادند. كارنامه دروسي كه مثلا گذرانده بوديم با نمره‌هايي كه گويا به صورت يك در ميان در كارنامه‌ها بالا و پايين شده بود. حكم درجه كه مشروعيت نشاندن 6 ستاره روي دوش چپ و راستمان را صادر مي‌كرد، «برگ سبز» كه گواهي به پايان رساندن اين دوره بود و خطاب به «سنگر بعدي خدمت‌مان» صادر شده بود. و در انتها برگه تقسيم. من البته مشمول اين برگ آخر نشدم. چراكه تقسيم ما در تهران صورت مي‌گرفت اما بچه‌هاي نيروي زميني، امريه و پيام‌آور تكليف‌شان با 18 ماه آينده از عمر بي‌بركتشان در همين‌جا روشن شده بود.

صحنه ديدني اما غم‌انگيزي بود. در حاليكه برخي از خواندن نام شهري كه بايد راهشان را به سمت آن كج مي‌كردند، شوكه شده بودند و حتي قطره اشكي هم گوشه چشمشان نشسته بود، برخي از شادي در پوست خود نمي‌گنجيدند. ديدن اين اشك‌ها و لبخندها در كنار هم، اضطراب مرا براي روزهاي پيش‌رو كه تكليفم در يكي از آنها مشخص مي‌شد را بيشتر مي‌كرد. باز همان سيبي را به ياد آوردم كه به آسمان پرتاب شده و در حال چرخ خوردن است تا با كدام رو زمين بيايد.

 

تقدير ما براي رفتن ميان امروز و فردا در نوسان بود. همه چيز بسته به نظر فرمانده گروهانمان بود كه لحظه‌اي امر به رفتن مي‌داد و لحظه‌اي به نرفتن. نه من، كه تمام كساني كه قصد شب رفتن را داشتند مشغول بستن بار و بنديل بودند. بارهاي اضافه مانند پتو‌هاي كركي لعنتي و جيره دوساله سربازي (همان مواد شوينده و واكس و ...) بار اضافي‌اي بود كه خيلي‌ها خيال كشيدنش را تا مقصد نداشتند. طبيعي بود كه سربازهاي مقيم پادگان در چنين زمان‌هايي مانند گربه‌هايي كه بوي گوشت به دماغشان خورده باشد، براي بردن غنيمت‌ها آماده باشند و همان حوالي پرسه بزنند تا در زمان مناسب با يك جست بار اضافي ما را از روي شانه‌هامان بردارند و ما را سبك‌بال به خانه بفرستند. كسي چه اهميتي مي‌داد كه اين اموال نصيب چه كسي خواهد شد، مهم رفتن و سبك‌بال رفتن و رسيدن بود. اشتياق پا بيرون گذاشتن چنان بود كه وقتي دستور رسيد بابت گم شدن 3 قمقمه حلبي كه در اردو همراه برده بوديم، مجبوريم نفري 500 تومان خسارت بپردازيم (به هر حال اينجا نظام است، تشويق براي فرد است وتنبيه براي جمع!) كسي حتي كوچك‌ترين اعتراضي نكرد، كه مثلا چرا بايد گروهان بابت 3 قمقمه 200 توماني 45 هزار تومان خسارت بپردازد؟ همه مي‌خواستند به هر قيمتي، هرچند ساعت كه شده كمتر از عمرشان را در اين پادگان بگذرانند، 45 هزار تومان كه سهل است.

 

و عاقبت حكم آزادي صادر شد. مقارن ساعت 6 عصر، پس از آنكه تصفيه حساب‌ها را كامل كرديم و آسايشگاه را شسته و نظافت شده تحويل داديم. به مجرد دريافت برگه سبز، هر كس بارش را روي دوش مي‌انداخت و وداع كرده يا ناكرده، به سمت در خروجي مي‌دويد. سي وهفت روز شمارش دقيقه‌ها چنان همگي‌مان را مشتاق رفتن كرده بود كه لحظه‌اي تاب درنگ نداشتيم. اما همان لحظات آخر هم دوباره نزديك بود تا ساك‌ها را زمين بگذاريم و مجبور به گذران شب در آسايشگاه تمرين شده‌ مان شويم. آن هم زماني كه فرمانده گردان ناگهان با وانت تويوتا‌اش پيش پايمان ترمز كشيد و هيجان زده امر به نرفتن‌ ما كرد. درست يكي دو ساعت بيش‌تر تمام موجودات پادگان كه مشغول گذران دوره آموزشي بودند (جز گروهان ما) به نيت مرخصي ميان دوره از پادگان بيرون ريخته بودند كه چنان حجمه و ترافيكي را از پاي در پادگان تا داخل ترمينال به راه انداخته بود كه جناب فرمانده را به صرافت صدور اين فرمان (از سر دلسوزي) انداخته بود. اما ديگر تابي براي اجراي دستور و ماندن در وجودمان باقي نمانده بود. خود او هم كه اين را فهميد، شانه‌ها را بالا انداخت و گفت: از ما گفتن، خودتان مي‌دانيد. مي‌توانيد حتي برويد به درك! و ما نمانديم و رفتيم به درك!

بر خلاف آنچه مي‌گفت هيچ حجمه‌اي در كار نبود. جمعيت 4-3 هزار نفري سرباز مثل موجي آمده و از سر شهر گذشته بودند. ما مانده بوديم و تك و توك قطرات باقي مانده از موج. در دلم جد و آباد فرمانده را كه داشت مرا در رفتن دچار ترديد مي‌كرد، آباد كردم و رفتم به سمت ترمينال.
+ نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 15:40  توسط سيامك شايان  | 

در باغ شهادت باز باز است!

 

برنامه اصلي اردوي پايان دوره، مانوري بود كه براي صبح در نظر گرفته بودند. هدف مقابله با دشمن فرضي و فتح يكي از ارتفاعات  روبرو بود. براي حمله ما را به 3 دسته تقسيم كرده بودند. آفند، پرافند، حمايت (پشتيباني). دسته آفند، گوشت دم توپ بودند كه در خط مقدم قرار مي‌گرفتند و پيش روي را آغاز مي‌كردند. دو دسته ديگر پشت خط مقدم، مي‌ماندند منتظر سرنوشت. ناگفته پيداست كه من با اقبال بلندي كه داشتم در كدام دسته قرار گرفتم: آفند. بايد در جلوي صف قرار مي گرفتيم و پيش مي رفتيم. براي همين چند بار، جدا از تمرين روز قبل، آرايش گرفتيم و مراحل مانور را دوباره و دوباره مرور كرديم. يك دلقك‌بازي بيهوده كه رسمان را كشيد و نايي در تنمان باقي نگذاشت. مانور را گويي خيلي جدي گرفته بودند. حتي وعده مي‌دادند كه سردار، فرمانده پادگان، هم قرار است از مراحل آن ديدن كند كه البته سركار رفتيم و نيامد. مانور با آتش توپ‌خانه آغاز شد. چند انفجار در مواضع دشمن در روي دامنه كوه مقابل، چند شليك و انفجار آرپي‌چي و چند دقيقه‌اي شليك رگبار تا عاقبت فرمان پيشروي ما صادر شد. به عنوان جزئي دسته آفند پايين دامنه كوه پشت جاده خاكي، روي زمين دراز كش استتار كرده بوديم تا فرمان حمله صادر شود. مابقي افراد گروهان، يعني دسته پدافند و حمايت، در خط الراس نظامي كوه پشت سرمان سنگر گرفته بودند و حتم دارم داشتند به ريش ما مي‌خنديدند. فرمان حمله كه صادر شد اشهد خودم را خواندم و همراه بقيه رفتم به سوي شهادت. نفسم البته بريد اما زنده ماندم. كوله را همراه جرم آهني درون دستم كه حتي قدرت شليك يك گلوله را هم نداشت كشيدم بالا. در حاليكه از اجراي اين نمايش مضحك و فتح خوش باورانه خنده‌ام گرفته بود، بالاي ارتفاعات فتح شده اسلحه‌ها را بالا گرفتيم و الله اكبر گفتيم. اگر هنوز سرپا بودم و نا داشتم براي اجراي اين سياه بازي‌،‌ همه به شوق پايان يافتن اين ساعت‌ها بود كه انگار تمامي نداشت و همين طور كش مي‌آمد. كه عاقبت تمام شد و تن‌هاي بي رمقمان را كشيديم به سمت پادگان. چقدر نفرت‌انگيز بود اين دقايق آخر. حتي ناي برداشتن يك گام را نداشتم. تنها چيزي كه به ما انگيزه رفتن مي‌داد شوق رسيدن بود. آه اگر اين دقايق زودتر مي‌گذشت تا همه چيز به آخر برسد.

پ‌ن: يادي كنم از چفيه‌اي كه قبل از رفتن به عنوان جزيي از جيره سربازي به ما دادند كه تمام مدت اردو (جز زمان مانور كه احتمال بر هم زدن استتار و شناساييمان توسط دشمن را داشت!) روي سرم بود و اگر زير آفتاب سر و صورتم نسوخت و كباب نشدم، به مدد حضور او بود.

 

2. همه چيز روي دور تند اتفاق افتاد. برگشتيم، در حاليكه در تمام مدت راهپيمايي وانت واحد فرهنگ همراهمان مي‌آمد و از بلند گوهايش مارش و سرود پيروزي پخش مي‌شد. اسلحه‌ها را تحويل داديم و جست زديم سمت آسايشگاه و شروع به جمع و جور كردن اسباب و بستن بار سفر كرديم. دوباره شايعه‌اي در ميانمان جان گرفته بود كه مي‌توانيم امروز عصر ترخيص شويم و كار به فردا صبح نخواهد كشيد. اگرچه آنقدر در اين مدت شايعه و اخبار غير موثق شنيده بودم كه ديگر گوشم بدهكار اين روايت‌ها نبود. اما باز هم با هر خبري كه مي‌رسيد، نه‌تنها من كه تمامي خاكي‌پوشان پيرامونم دوباره جان مي‌گرفتند از اميد. ساعت‌هاي آخر با هم بودن بود. كسي اما افسوس نمي‌خورد. شوق بازگشت، غربت به آخر رسيدن اين دوره و پايان اين زندگي جمعي و اين دوستي‌هاي نوپا را كم رنگ كرده بود.

به فكر همه چيز بوديم جز حسرت بر هم خوردن اين كلوني. شايد فكر و حسرت اين پايان را بايد به وقت ديگري مي‌گذاشتيم. تا زمان بگذرد و خلاء احتمالي آن را بيشتر حس كنيم.
+ نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 15:39  توسط سيامك شايان  | 

با گرگ ها می رقصد

شايد چيزي حدود يك ساعت را با كوله‌هايي كه بر دوشمان سنگيني مي‌كرد و كلاه‌هاي آهني كه روي سرها لق مي‌زد، طي كرديم تا به ميدان تيز رسيديم. شنيده بوديم كه محل اردو جايي در همان حوالي است كه مشخصه آن يك سوله بزرگ است كه براي خوابمان در نظر گرفته شده. به ته پادگان رسيده بوديم. گروهان به دستور فرمانده به سمت راست پيچيد كناره ديوار سنگي كه حد جنوبي پادگان بود را گرفت و از شيب يك تپه بالا آمد. پس محل اردو پشت يا روي تپه‌ها بود. كشف خوش يمن و مسرت آوري نبود. مخصوصا در آن حال كه بعد از يك راهپيمايي طولاني زير آفتاب نفس هامان به شماره افتاده بود. روي همان دامنه‌ها، به دستور فرمانده چيزي حدود يك ساعت دسته‌دسته شديم و آرايش‌هاي جنگي را تمرين كرديم:

دشتبان، پيكاني، پله‌اي، لوزي و ... و در همان حال افراد معاف از رزم در شيب آن سوي تپه مشغول شلنگ اندازي بودند و طبيعي بود كه حال صادق اول در اين اثنا به هم بخورد تا بتواند به آنها بپيوندد، خورزو خان هم كه از همان اول، و بي‌آنكه ما ببينيمش، در آن جمع حاضر شده بود!

از دواندن و پيچاندن ما كه به ارضا رسيدند، ما هم روانه محل اردو شديم، جالب آنكه در محلي توقف كرديم كه جز دو ماشين، كه يكي آمبولانس بود و دو-سه سازه كوچك بتني چيز ديگري به چشم نمي‌آمد، كه يكي مجموعه سه دست شويي بود، ديگري محل استقرار پزشك و آن يكي كه دورتر بود اتاقكي كه به زحمت 3 نفر در آن جا مي‌گرفتند. پس سوله‌اي كه قرار بود شب در آن استقرار پيدا كنيم، كجاست؟

از ياد برده بودم كه براي تمرين رزم‌ آمده‌ايم نه اردو. تمام سازه‌هاي محل اردو در زير زمين بود. از جمله دو سوله كوچك و بزرگ كه تنها مدخلشان از زير زمين سر بيرون كرده بود و انتهاشان،كه كاركرد هواكش را داشت. از داخل سوله‌ها، كه فرمانده‌مان يكي از حسينيه و ديگري را خوابگاه مي‌ناميد، چندان توصيف‌هاي مطبوعي نشنيديم. آنها كه زودتر رسيده بودند گفتند كه هنوز بوي سم‌پاشي چند روز پيش در تن ديوارهاي سوله‌ها مانده. جايي كثيف و پر گردو خاك كه در فاصله ميان اردوها، محلي براي زندگي سگ‌هاست. در حاليكه خودم را براي ديدن مكاني كثيف و چندش‌آور آماده مي‌كردم پا داخل گذاشتم، اما بر خلاف رواياتي كه پيش‌تر شنيده بودم يك تونل دراز و عريض ديدم كه تنها كمي گردو خاك گرفته بود. براي من كه يك ماه تمام با لباس رزمم روي هر زميني نشسته و غلتيده بودم، حضور در آنجا هيچ مساله مهمي نبود.

ما را حدود يكي- دو ساعت به حال خودگذاشتند تا بعد از نماز كه در دو ستون صف كشيديم و دوباره تمام راه آمده را باز گشتيم، تا به رزم شبانه برويم. حوالي پادگان با گروهان‌هاي ديگر گردانمان برخورديم كه از پادگان راه افتاده بودند تا به ما برسند. همه با هم به خاكي زديم. در تاريكي مطلق شب، كورمال‌كورمال درون ني‌زارها پيش رفتيم تا كاملا از كناره جاده دور شديم. رضايت دادند به توقف و نشستن ما. تاريكي چنان بود كه همه به شكل توده‌هاي سياه رنگ در آمده بوديم. همديگر را لمس مي‌كرديم تا ببينيم. در آن حوالي هيچ منبع نوري نبود، تنها در دورها رشته‌هايي از چراغ سوسو مي‌زدند كه شايد روستايي بودند. با اين تاريكي، ستاره‌ها درون آسمان جلوه خاصي داشتند.جابه‌جاي آسمان را پر كرده بودند. انگار خداوند مشت كرده در خورجينش و مشت‌مشت ستاره پاشيده روي سقف آسمان.

برنامه رزم شبانه‌مان تنها 3 جزء داشت، راه‌پيمايي مطولي كه آن را از سر گذرانده بوديم، جهت‌يابي با ستاره‌ها در شب و تخمين مسافت. صدايي در تاريكي شروع كرد به مرور اصول جهت‌يابي و بعد با شليك گوله رسام به سمت ستاره‌ها آنها را براي ما مشخص كرد. صور فلكي ذات‌الكرسي و دب‌اكبر كه امتداد آنها به ستاره قطبي مي‌رسيد كه هميشه در امتداد شمال قرار داشت. با صداي هر شليكي، نقطه‌اي سرخ رنگ به بالا پرتاب مي‌شد. اوج مي‌گرفت و آنقدر بالا مي‌رفت كه هر آن گمان مي‌كرديم به يكي از ستاره‌ها خواهد خورد.

ستاره‌هاي بادبادكي و خوشه‌پروين هم البته جزء شاخص‌هاي جهت‌يابي بودند كه آن شب در آسمان نبودند. پس صدا، تنها به مكان تقريبي آنها شليك كرد تا محلشان را در خاطر بسپاريم.

نوبت كه به تخمين مسافت رسيد، صدا امر به چرخش سرهامان به سمت جنوب داد تا برق لحظه‌ايي را ببينيم كه بعد از حدود 2 ثانيه با غرش يك شليك همراه شد تا با يك حساب سرانگشتي فاصله‌اي حدود 700 متر را ميان خودمان و كسي كه در تاريكي به سمت ما شليك مي‌كرد، تخمين بزنيم. فرمان بر پا كه دادند، با اشتياق تمام ازجا پريديم و دوباره در امتداد دو ستون، از ني‌زارها گذشتيم تا به محل اردو برسيم. سر روي زمين گذاشتيم و يك نفس خوابيديم تا صبح.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 7:49  توسط سيامك شايان  | 

باب غيبت از پديده‌هاي كلاس

چيزي گذشته از ساعت دو، در دو ستون راه افتاديم به سمت مكان اردو، با لباس نظامي و ساز و برگ كامل كه شامل يك اسلحه كلاش مي‌شد كه توانايي شليك نداشت و صرفاً يك جرم آهني بيشتر نبود، فانوسقه كه دور كمر بسته بوديم و بند حمايل كه روي شانه‌هامان بود. همراه جيب خشاب و قمقمه. اما سنگين‌ترين باري كه روي دوش‌ها سنگيني مي‌كرد كوله پشته‌اي بود كه بيشترين حجم آن را دو پتوي لوله شده اشغال كرده بود. حكم داده بودند كه براي برنامه اردو موظفيم دو پتو همراه داشته باشيم. يكي داخل كوله‌پشتي و ديگر لوله شده به شكل نعل اسب، روي كوله و تهديد كرده بودند كه اگر كسي با يك پتوي همراه شناسايي شود،‌تمام راه را بايد با كوله‌اي پر شده از خاك طي كند. همه را چنان ترسانده بودند كه كسي به صرافت حذف يكي ازپتوها نيفتد. فكر مي‌كنم تنها كسي كه براي كاستن از وزن بار روي دوشش به چنين كاري دست زد من بودم، آن هم به اين دليل كه چاره‌اي نداشتم.همچنان كه ناخودآگاه تبديل شده بودم به قهوه‌چي جمع دوستانه‌مان،كمد من هم مخزن مواد خوراكي دوستان بود و تقريباً هر كسي كه چيزي براي جمع مي‌خريد. آن رادر كمد من مي‌گذاشت كه هم در مجاورت مركز تمركز رفقا بود و هم در آن در تمام ساعات به روي ديگران باز. روي همين اصل وظيفه حمل حجمي از خوراكي‌هايي كه از روزهاي پيش باقي مانده بود و چيزهايي كه خودم خريده بودم را بر دوش خودم مي‌ديدم. تجربه ميدان تير (كه از نبود مواد خوراكي له له مي‌زديم) پيش‌بيني يك روز تمام راه‌پيمايي زير آفتاب، بدون هيچ خوردني و آشاميدني در استرس، وادارم كرد هر چه خوردني در دسترس دارم با خودم همراه كنم.

در دو ستون و با فاصله 3 دست از هم (مربي رزم انفرادي‌مان روي اين فاصله حساسيت زيادي داشت و حتي يك بار بچه‌هاي ابتدايي صف را كه اين فاصله را رعايت نكرده بودند، حسابي دوانده بود) از جلوي ساختمان آسايشگاه، به سمت گوشه جنوب شرقي پادگان به راه افتاديم تا امتداد كوهي را كه به صورت نواري در سمت جنوبي پادگان كشيده شده، پي بگيريم.

دود كردن اسفند و بستن طاق نصرت و همراه كردن يك وانت مزدا، مجهز به چند بلندگو و آمپلي فاير، از ابتكارات واحد فرهنگي پادگان بود كه (كه همپاي ما مي‌آمد و مارش نظامي و سرودهاي جنگ را پخش مي‌كرد) بيش از پيش ما را در حال و هواي روزهاي جنگ و مراسم اعزام رزمنده‌ها به جبهه جنگ قرار مي‌داد.

همراه ما يك آمبولانس هم راهي شده بود. داخل آمبولانس اختصاص داشت به بچه‌هاي معاف از رزمي كه نمي‌توانستند پا به پاي ما، راه راطي كنند. دژبان گروهان هم مثلاً زرنگي كرده بود و خودش را ميان جمع آنها چپانده بود. همه مي‌دانستند كه فيلم‌بازي مي‌كند، چه اينكه تا نيم ساعت پيش جست و خيز كنان، به هر گوشه‌اي سرك مي‌كشيد و با داد و فرياد، وظايف دژباني خودش را به جا مي‌آورد، حالا اما دستها را ستون سر كرده بود و چهره درهم كشيده بود و مانند آدمي رنجور و درد كشيده پشت آمبولانس نشسته بود و گام برداشتن ما را زير چشمي در نظر داشت.

دقيقاً داشت مطابق همان فرمولي رفتار مي‌كرد كه ما از ترك‌ها و رفتارشان در ذهن داشتيم. همه را خر فرض مي‌كنند و فكر مي‌كنند كسي از سكنات و زرنگ بازي آنها سر درنمي‌آورد. اما چنان ساده لوحانه رفتار مي‌كنند و رو بازي مي‌كنند، كه دستشان پيش همه رو مي‌شود. رفتارش اين اواخر اما براي جمع گروهان قابل پذيرش‌تر و حتي خوشايندتر شده بود. همه فهميده بودند آدم خجسته دل و ساده‌اي است كه رفتارهاي عجيب و بعضاً غير قابل تحمل‌اش نه از روي حب و بغض كه از سادگي فطرتش مايه مي‌گيرد. درست همان طوري رفتار مي‌كرد كه با گاو و گوسفندهايش، يك عتاب يا خشم لحظه‌اي كه آدم را از خودش دلگير مي‌كرد و مي‌راند و بعد از چند دقيقه، پيش آمدن و دلجويي كردن. حالا فهميده بوديم كه در عوض خشم گرفتن و پرخاش كردن به او، مي‌توان كارهايش را به دل نگرفت، آنها را ناديده انگاشت و حتي به آنها خنديد و اگر توانستيم شخصاً تحريكش كنيم تا در آن مسيري حركت كند كه ما مي‌خواهيم و موجبات خنده و تفريح ما را بيشتر فراهم كند. تمام كارهايش، مانند همين تمرض و در آمبولانس نشستن هم در عوض اينكه عصباني‌مان كند يا حس حسادتمان را برانگيزد، بهانه‌اي براي تفريح بودند.

آمبولانس مسافران ديگري هم داشت. يكي‌شان اميد (پزشك احمدي) كه با سابقه معافيت از رزمي كه براي خودش دست و پا كرده بود و با كمي رايزني، در كسوت پزشك اردو با اتوبوس همراه شده بود كه نه تنها راه نيايد، كه در هيچ يك از برنامه‌هاي آنجا شركت نكند. من به او حق مي‌دادم كه خودش را در جايي كه قرار است فشار تحمل كند و سختي بكشد، از جمع جدا كند. به اين عقيده رسيده بودم كه هر كسي توانست قسمتي از كارهاي عملي را دو در كند، نوش جانش. اما عقيده مرا خيلي ها قبول نداشتند، مشمول خشم و حسادت شده بودند، كه چرا اميد تك‌روي مي‌كند و خودش را از جمع بيرون كشيده. اما نمي‌توانستم درجايي كه راه آمدن ديگران نه از روي قوت اراده و شدت ميل با هم بودن، كه از روي ناتواني در به كار بستن راهكاري براي دو در كردن و شانه خالي كردن از زير نوع اين اجبار بود، از اميد خشم بگيرم، كه حتم دارم اگر نه همه، كه بيشتر گروهانمان اگر در موقعيت او قرار مي‌گرفتند، خود را بر ديگران ترجيح مي‌دادند و در حالي كه استدلال‌هاي حال خود را فراموش كرده‌اند از سواري گرفتن از آمبولانس لذت مي‌بردند.

جز اينها آمبولانس مسافر ديگري هم داشت كه البته هنوز همراه ما راه مي‌آمد، اما انتظار داشتم او هم هر لحظه خودش را به موش مردگي بزند و زمين بياندازد تا بتواند كنار سردار طلايي، دژبانمان، در امبولانس بنشيند. «صادق اول» به چنين تمارض‌هايي معروف بود. تا بحال دوبار خودش را به غش و تشنج زده بود تا آمبولانسي را براي كمك و رساندن او به درمانگاه، به ياري بگيرند. قابل انتظار بود كه وقتي در بيشتر از نيمي از كلاس‌ها يا تمرين‌هاي صف جمع (كه زير آفتاب برگزار مي‌شد) خودش را به موش مردگي بزند، درطي برنامه اردو، كه نفس‌گير‌ترين برنامه اين دوره چهل روزه‌مان مي‌نمود، به طور حتم خودش را بر زمين خواهد زد.

حالا كه كار به اينجا رسيده و بابت غيبت و توصيف، توامان، باز شده از يكي- دو چهره اسمي ديگر هم نام مي‌برم، بي‌خيال اينكه مثلا در راه اردو بوديم!

«كد چهار» يكي از آن ترك‌هاي اصيلي بود كه تمام معيارها و كدهاي ترك بودن را، يكجا، در خود داشت. هالو، خجسته دل، با اعتماد به نفس و خوش باور از اينكه همه آدم‌هاي پيرامونش خرهاي ساده لوحي هستند كه كلمات را به طرز چندش آوري بي‌حال و جويده‌جويده ادا مي‌كرد. الان كه دوباره چهره‌اش را در ذهن مرور مي‌كنم، مي‌توانم او را به غول بدهيبت، درشت اندام و در عين‌حال بي‌دست و پايي كه در «جك و لوبياي سحر‌آميز» نقش بازي مي‌كرد تشبيه كنم.

همان اول دوره آموزشي، تكليف خودش را با نظام جمع و كارهاي عملي روشن كرده بود. نميدانم با كدام سياست يا پارتي، يك گواهي پزشكي رو كرده بود تا فرمانده گروهانمان را مجاب كند تا بابت ناخني كه در گوشتش فرو رفته و پايي كه عمل كرده، از تمام افعال و فريضه‌هاي نظامي‌گري معاف شود. تمام دوره از پوشيدن پوتين معاف بود و با دمپايي لخ‌لخ‌كنان با ما مي‌‌آمد، و نمي‌آمد. بيشتر البته نمي‌آمد و غايب بود، نه تنها از رژه و تمام تمرينات و حركاتي كه به رژه مربوط مي‌شد و براي آمادگي ما بود، كه حتي در ورزش و مراسم صبح‌گاه و شامگاه نيز. حسرت به دل من ماند كه يك بار، حتي شده، او را در صف‌جمع ببينم، كه نديدم و از حسادت كور شدم! غول ما براي روز اردو البته منت سر ما و همه افراد گروهان گذاشته بود و پوتين پوشيده بود. البته نه بابت كرم و بزرگواري شخصي، به دليل ‌گيري كه استاد رزم‌انفرادي يك بار در همين اواخر به او داد، كه شما چرا پوتين نمي‌پوشي؟ وقتي شنيد كه دوست ما ناخن پا را عمل كرده و حكم معافيت از پوتين دارد او را از جمع بيرون كشيد، به سمت خود فرا خواند و خواست تا جوراب را از پا بيرون بكشد و انگشتش را نشان بدهد. من البته عقب جمع نشسته بودم و انگشت مبارك را نديدم، اما گويا كاملا بهبود يافته بود كه استاد به شكل بدي به او توپيد و او را تهديد به سخت‌گيري و امتحان و مجازات كرد.

خورزو خان يكي از پديده‌هاي ديگر گروهان ما بود. پزشك كوتاه قد مشهدي كه چشمان وق زده و ور قلمبيده‌اي داشت و روي همين اصل او را «قورباغه» صدا مي‌زديم كه اگرچه كاملا با مسما مي‌نمود؛ خيلي زود فهميديم كه بازگو كننده تمام خصاياي اخلاقي و كردار او نيست و صرفا قضاوت شتاب زده‌اي است بر مبناي ظاهر. هميشه خدا از نظرها غايب بود. معلوم نبود كجاست و به چه كاري مشغول. با اينكه مثلا در جريان گذران دوره آموزشي بوديم و در فضايي با حدود مشخص و تعريف شده محصور، اما معلوم نبود او كجاست، بطوريكه مجموع ساعت‌هاي حضورش بسيار كم‌تر از غيبتش بود. اين غيبت در روزهاي‌ آخر هفته مانند هلال ماه كه به روزهاي آخر حضورش در آسمان مي‌رسيد، ناگهان از نظرها غايب مي‌شد. در تمام چهار هفته‌اي كه به طور كامل در پادگان سر كرديم، اين پريود تكرار مي‌شد. اگرچه ما سر از كار او در نمي‌آورديم، بودند افرادي كه از سر رفاقت يا اتفاق، او را ببينند كه عصر روز چهارشنبه، شلنگ انداز از پادگان خارج مي‌شود و ما فقط برگشتنش را در مراسم صبح‌گاه روز شنبه مي‌ديديم كه مانند يكي از اهالي لي‌لي‌پوت ناگهان از پشت ني‌زارها پيدا مي‌شود.

روزهاي اول اين عنوان را در گوشي براي هم تكرار مي‌كرديم و ريز و پنهانيبه او مي‌خنديديم، كم‌كم خودش نيز عنوان «خورزو خان» راپذيرفت و اسم روي او ماند تا اين اواخر كه حتي فرمانده گروهانمان نيز او را با همين عبارت خطاب مي‌كرد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 7:49  توسط سيامك شايان  | 

وقتی همه خواب بودند

حسن روزهاي يك‌شنبه اين است كه به بهانه «نظافت عمومي»، برنامه ورزشي و صبح‌گاه گرداني از ابتداي آن حذف شده است و اين نويد دهنده يك روز خوب و متفاوت در ميان روزهاي هفته است.

تقارن برنامه اردو با روز يك‌شنبه هم اتفاق خوشايندي مي‌نمود. تا هر وقت كه دلمان خواست خوابيديم و بعد از سر فرصت شروع به آماده كردن وسايل و بستن تجهيزات كرديم كه با شور و سرور خاصي همراه بود. هنوز هم اميدوار بوديم كه بر مبناي قراين و خبرهاي رسيده حدود 9 راهي اردو شويم و حدود نيم روز ديگر به پادگان برگرديم.

چيزي حدود ساعت 7 با ساز و برگ كامل، جلوي آسايشگاه به صف بوديم تا فرمانده پيش از راهي شدن از وضعيت ظاهري و چگونگي بستن ساز و برگ‌ها بازديد كند. امير خاني پس از آنكه چند گير كوچك به وضع ظاهريمان داد، بابت رفتارهاي بد در اين چهل روزه از ما عذرخواهي كرد و تاكيد كرد كه برخوردهاي او رفتاري بوده كه محيط نظامي و آموزشي آن را ايجاب مي‌كرده و هيچ كدام از اين سخت‌گيري‌ها و كج خلقي‌ها از روي غيض و كينه شخصي نبوده  و بعد از تشكر از تك‌تك بچه‌ها، از آنها حلاليت خواست. حركت و گفته‌هاي آخر امير خاني چنان غير منتظره بود كه همه را تحت تاثير قرار داد و غافل‌گير كرد، طوري كه وقتي به اشاره يكي از بچه‌ها به داخل آسايشگاه رفتم و لوح تقدير او را دست ارشد گردان سپردم، هيچ كس بابت تقديم لوح اعتراضي نكرد.

گويا مشكلي براي يكي از بستگانش پيش آمده بود. اين بود كه بر خلاف آنچه بايد نمي‌توانست همراه ما به اردو بيايد و بايد طي يك مرخصي چند روزه به تهران مي رفت. اگر چه بابت رفع و رجوع يك مشكل با ما همراه نمي‌شد، اما همه از نبودن او خوشحال بودند. بهانه‌اي بود تا بابت سخت‌گيري‌ها و بد خلقي‌هايش، خاطره آخر بد و سياهي در ذهن ما جا نگذارد. خوشحال بوديم از اينكه كسي كه قرار بود همراه ما شود سرهنگ چراغي است كه به مراتب خوش برخورد و قابل تحمل‌تر از جانشينش بود.

بار دومي كه به فاصله يك ربع به خط شديم، همه در اين گمان بودند كه موعد رفتن فرا رسيده اما صحبت‌هاي فرمانده گردان همه برنامه‌هاي و آرزوهاي ما را نقش بر آب كرد. باز هم شد همان روايت ناميمون اول كه برنامه اردو را موكول به ظهر روز يك‌شنبه تاظهر دوشنبه مي‌كرد و تاريخ ترخيص را تا صبح سه شنبه به تاخير مي‌انداخت. رخداد ناخوشايندي كه اگرچه احتمال وقوعش بود اما انتظار رخ دادنش را نداشتيم.حال همه ما را گرفت. نه تنها به اين خاطر كه تاريخ آزادي‌مان عقب افتاده بود؛ بلكه مجبور بوديم 24 ساعت تمام را هم در اردو بگذرانيم. در حاليكه شنيده بوديم تا چند دوره پيش‌تر، برنامه اردو در يك راه پيماني نيم روزه خلاصه مي‌شده.

فاصله ساعت 8 تا 2 را به دريافت جيره دوم مواد و لوازم سربازي و چپاندن آنها درون ساك‌ها و كمدهامان گذشت. 16 صابون دست شويي، 8 پودر رخت‌شويي، 6-5 شامپو، 2 زيرپوش و 4 شورت، واكس و چفيه و كمربند و ... برآوردي بود گويا از نياز دو ساله‌مان به مواد شوينده و بهداشتي داشتند كه دم رفتن تحويلمان مي‌دادند تا چيزي حدود 6-5 كيلو اضافه بار به ما تحميل كنند. همان دم تصميم گرفتم هيچ كدام از مواد شوينده را همراه نبرم و همراه مواد شوينده‌اي كه از جيره اول دست نخورده باقي مانده بود، همگي را بذل و بخشش كنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 7:48  توسط سيامك شايان  | 

هوا، اختتاميه باشكوه فعاليت‌هاي دانشجويي

پ.ن: يكي دو روز عقب هستم از روز نوشت‌هايم. مدتي هست كه دچار اين رخوت شده‌ام. مثلا همين الان روز هفتم خرداد است كه من سراغ دفتر آمده‌ام تا از ديروز بنويسم و طبيعي است كه در چنين حالي، حجمي از حس‌هاي ناگهاني و زير پوستي كه در يك آن نزول مي‌كنند و در چشم بر هم زدني از روي ذهن تبخير مي‌شوند، از دست برود، كه مي‌رود.

 

1- بيدار شدن امروزمان با هر روز متفاوت بود. توانستيم كمي بيشتر بخوابيم و كسي، سر صبح سرمان عربده نكشيد و براي بيدارشدن اجبارمان نكرد. صبح اجباري در بيرون زدن به موقع نبود و ورزش كردن حكم اختيار را داشت. شايد امروز صبح آخري بود كه با روال يك ماهه بايد بيرون به خط مي‌شديم كه ارشد، اين روز را به ما بخشيده بود و اگر چيزي مي‌گفت، يا كسي را بيدار مي‌كرد با ادبياتي ديگر بود. «عزيزانم بيدار شويد! عزيزانم لطفا براي ورزش تشريف بياوريد.» با خودم فكر مي‌كردم آيا نمي‌شد هر روز صبحمان را با شنيدن چنين عبارت‌هايي آغاز كنيم و نه تشر‌هاي ارشد؟ امتداد اين سوال شكل‌گيري شعر كوتاه و نيش داري بود كه در ورزشگاه‌هاي فوتبال شنيده بودم: «صداي عرعر نمي‌ياد/ داوود صداش در نمي‌ياد»

 

2- چه لزومي براي رفتن كلاس در اين روز بود؟ هيچ. چه اينكه كلاسمان هم توسط كادري‌ها اشغال شده بود و مضمون جلسه «سياسي گرداني» در حسينيه را نيز بيش‌تر در كلاس شنيده بوديم. پس جست زدم به سمت كيوسك‌هاي تلفن تا خبر جشنواره ديروز  را از وحيد بگيرم.

«هوا» مجله دانشجويي‌مان، گويا گل كاشته بود. نيم دو جين جايزه درو كرده بود كه شاخص ترينشان جايزه نشريه برتر ادبي جشنواره بود. از سوي ديگر گزارش ديگري از خودم در مجله واحه به عنوان گزارش اول انتخاب شده بود. مجموع اين عناوين چيزي نزديك به يك ميلوين تومان جايزه برايمان به ارمغان آورده بود. خوشحال بودم، نه بابت حجم جايزه‌ها، بلكه به خاطر حسن ختام با شكوهي كه براي فعاليت‌هاي دانشجويي برايم رقم خورده بود. آن هم پس از ناكامي بزرگ نشريه‌مان در جشنواره نشريات دانشجويي كشور، به خاطر شيطنت رقباي هم دانشگاهي‌ام.

چقدر دلم مي‌خواست در مراسم اختتاميه جشنواره نشريات دانشجويي منطقه 3 كشور در گرگان حاضر مي‌بودم. به حتم مراسم با شكوه و تكرار ناشدني بود، مخصوصا با اين حجم از جايزه كه به ما تعلق گرفت، كه تكرار تاريخ بود برايم. 4 سال پيش هم در جشنواره مشابهي در بيرجند چنين اتفاقي افتاده بود و من بارهاو بارها ميان جايگاه تماشاچيان و سن تالار رفت‌و‌آمد كردم.

- نشريه برتر ادبي براي هوا

- رتبه نخست صفحه آرايي براي وحيد

- رتبه دوم و سوم داستان

- دو تقدير داستان

- رتبه دوم مصاحبه براي وحدت

- رتبه نخست تيتر براي مريم

- رتبه دوم عكس براي آرمان

 

3- هيچ تصور نمي‌كردم بچه‌هاي گروهان تا اين حد در برابر برنامه اهداء لوح تقدير به فرماندهانان موضع بگيرند. بيشتر از نيمي از بچه‌ها با اين عمل مخالفت شديدي كردند كه تا حد اعتراض لفظي و پرخاش هم پيش رفت؛ بابت تمامي برخوردهاي ناشايست و ناجوانمردانه‌اي كه در حق ما روا كرده بود. حتي ان را حمل بر پاچه خواري من گذاشتند. من اصراري بر اين كا نداشتم. تهيه لوح را از روي قدر شناسي شخصي خودم انجام داده بودم، هرچند كه اعتراف مي‌كنم مهمترين بهانه براي انجام آن، گرفتن يك روز مرخصي شهري بود كه از آن بهره‌مند شده بودم و حالا برايم فرقي نمي‌كرد كه حاصل زحمات آن روزم به نتيجه برسد، يا دور انداخته شود! اما نگاه بچه‌ها برايم جالب بود. گويي آنها هنوز به گمان اين بودند كه به يك اردوي يك ماهه آمده‌اند كه مسئولان برگزاركننده و ميزبانشان حق از برگ گل نازك‌تر گفتن به آنها را ندارند. و حالا با يك سخت گيري ساده و يا برخوردي، به چشم آنها سخت‌گيرانه، بر آشفته بودند و همه آسان گيري‌ها يا برخوردهاي سخت و گيرهايي كه مي‌توانست اعمال شود و نشده بود را فراموش كرده بودند. به چشم من تمام فشاري كه سخت گيري‌اي كه مي‌توانستم تجربه كنيم و نكرده بوديم، شايستگي قدرداني از آنها را الزامي مي‌كرد. اهداء لوح استاد رزم انفرادي البته چالش برانگيز نبود. هم برخورد خوب و احترام‌ آميز وي، هم انرژي‌اي كه در تدريس مي‌گذارد، و هم مقايسه روش تدريس او با سخت‌گيري‌هايي كه بر افراد گروهان‌هاي ديگر اعمال مي‌شد او را شايسته قدرشناسي مي‌كرد، مخصوصا كه ماجراي اردو هم در ميان بود و كوچك‌ترين احتمال براي كاستن از سختي‌هاي آن روز، موستوجب پي‌گيري بود. اهداء لوح در آخرين جلسه كلاس و به مضحك‌ترين شكل ممكن انجام شد. اين كار را به ارشد گروهان سپرده بودم تا مبادا به چشم آمدن من، شائبه پاچه‌خواري را براي ديگران به وجود بياورد غافل از اينكه او در تمام طول زندگي بي‌بركتش نه از كسي لوح سپاس گرفته و نه به كسي تقديم كرده. لوح را روي ميز استاد گذاشت و حتي پس از ورود وي به كلاس و صدور فرمان ايست- خبردار آن را بر نداشت تا مثلا در دست بگيرد و پس از خطابه‌اي كوتاه، اهدا كند. لوح همچنان روي ميز ماند تا خود استاد پيش آمد و آن را ديد. متنش را خواند براي لحظه‌اي لمس‌اش كرد. البته واكنش خاصي نشان نداد و تا ميانه خاطبه آغازين، حتي تغييري در حالت چهره‌اش نيز به چشم نيامد. تشكر كرد اما اشتباه من در متن لوح را هم يادآور شد. اسم او را در عوض فريبرز، فرامرز تايپ كرده بودم كه همين براي بي‌بها كردن زحماتم پيش چشم او، كفايت مي‌كرد.

اهداء لوح تقدير اما مانع چشم‌پوشي او از امتحان نشد. ما را در يك «بشمار 3» به ميدان صبحگاه كشاند و زير افتاب داغ با فاصله چند چند متري روي اسفالت‌هاي تفتيده نشاند تا پاسخ گوي 10 سوال باشيم كه به عنوان امتحان طرح كرده بود. سوالات پاسخ‌هاي يك يا چند كلمه‌اي داشت و به سادگي از سرگذشت. اما همچنان كه خودش پيشتر اشاره كرده بود، مانند تمامي امتحان‌هايي كه در اين مدت داده بوديم (البته تعدادشان بيشتر از 3 نبود) كوچك‌ترين اثري در سرنوشت كارنامه پايان دوره‌مان نداشت.

 

4- صبح كه براي تلفن به وحيد و خبر گرفتن از نتايج جشنواره كلاس‌ها را دو در كردم، باجه‌هاي خالي وسوسه به ماندم مي‌كرد. پس بعد از ده دقيقه‌اي پرداختن به واجبات، از شدت بي‌كسي شماره موبايل جعفري را گرفتم. به عنوان امتياز ارشدي گردان،72 ساعت مرخصي گرفته بود تا از ظهر پنج شنبه از پادگان بيرون بزند. در دو مقطع پشت تلفن سركارش گذاشتم. يكي همان ابتدا كه خودم را منشي گردان جا زدم و مثلا خواستم تماس او را بافرمانده گردان برقرار كنم و دوم وقتي كه گفتم برنامه اردو به صبح يك شنبه موكول شده و در حال حاضر مشغول تجهيز و گرفتن دوباره اسلحه‌ها هستيم. بنده خدا به شكل ويژه‌اي نگران شد. برنامه بازگشت از مرخصي‌اش را براي صبح يك شنبه ريخته بود و حالا تمام نقشه‌هايش را برآب مي‌ديد.

اما پيش‌بيني من چندان هم بي‌راه در نيامد. ساعتي بعد جمعيت بدون اسلحه گروهان راهي اسلحه‌خانه شدند و تا انتهاي شب به طور كامل تجهيز شده بوديم. اتفاق خوشايندي بود. چرا كه اين نويد را به ما مي‌داد كه پس از يك اردوي نيم روزه، عصر روز يك شنبه يا نهايتاً صبح روز بعد، بيرون از پادگان باشيم. بدين صورت برخلاف گفته‌هاي در لفافه و شك برانداز فرماندهي، دو يا دست كم يك روز زودتر ترخيص مي‌شديم و به سمت زندگي عادي باز مي‌گشتيم.

اما چيزي كه هيچ كدام از ما انتظارش را نداشتيم مدت اردو بود.

 

5- به اين قطعيت رسيده بودم كه براي گرفتن يادگاري فرصت ديگري جز امشب نخواهم داشت. پس طبق همان طرحي كه ريخته بودم پيراهن خاكي تنم را در آوردم و از بچه‌ها خواستم روي آن يادگاري بنويسند. خيلي‌ها از اين ايده ذوق زده شدند. جدا از اينكه طرح نويي براي آنها بود لباس رسمي سربازي همه المان‌هاي سربازي را يك جا در خود داشت و دست خط بچه‌ها را جايي غير از كاغذ، ثبت مي‌كرد. البته ايده‌ اين كار را از جايي دزديده بودم اما باز هم بكري و طراوت خود را داشت.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 7:47  توسط سيامك شايان  | 

زنده باد رحيم‌پور ازغدي

نمي‌دانم اگر قبل از اختراع جدول قرار بود به سربازي برويم، روزمان را با چه پر مي‌كرديم. دست گرفتن مجله جدول و خودكار آبي مثل يك ويروس درميان بچه‌هاي گروهان شايع شده و هر چه به روزهاي آخر دوره نزديك مي‌شويم فراگيري آن بيشتر مي‌شود بطوريكه اين روزها از هر دو تخت يك نفر مشغول حل جدول است.

البته چاره‌اي هم جز مشغول كردن خود به خانه‌هاي خالي جدول نيست. هرچه لباس بشويي، فوتبال بازي كني، چاي بخوري و حرف بزني، باز هم در روزي مانند امروز، جمعه، ساعت‌هاي خالي بسياري باقي مي‌ماند كه بايد آنها را به هر طريقي و با هر مستمسكي پر كرد.

پيش از فرا رسيدن اين دوران هميشه از تنوع و فراواني مجله‌‌هاي جدول روي كيوسك‌هاي روزنامه فروشي در شگفت بودم، كه مگر جدول بازها چقدر هستند كه براي پر كردن وقتشان اين همه جدول طرح مي‌شود. اما حالا به روشني مي‌دانم اگر همه پير مردها و باز نشسته‌ها و بي‌كاران را كنار بگذاريم، باز هم اين جمعيت خاكي پوش چكمه بر پا، براي چرخاندن چرخ مجلات جدول كفايت مي‌كند.

رفقا البته تفريحات ديگري هم براي خود دست و پا كرده‌اند، بعضي‌ها آويزان موبايل‌هاشان دم در پادگان يا الاف پاي كيوسك‌هاي تلفن عمومي مي‌شوند، يا پنهاني تخمه مي‌شكنند و سيگار مي‌كشند يا روبروي تلويزيون مي‌نشينند و از پخش تصاوير جنس مخالف ( كه نزديك يك ماه است از تماشاي نزديك يا لمس آن محروم مانده‌اند) اظهار شگفتي و هيجان مي‌كنند و يا براي خودشان معما طرح مي كنند: «پدر پسر پدر پسر شجاع چه كاره عموي پدر پسر شجاع مي‌شود؟»

 

تلويزيون امروز در پخش تصاوير حوريان بهشتي سنگ تمام گذاشت. علي رغم همه دغدغه خاطر مسئولان در قيچي كردن تصاوي زيبا رويان يا كم رنگ كردن يا زوم كردن روي چهره آنها، امروز حين سخنراني رحيم‌پور ازغدي در دانشگاه نمي‌دانم كجا، آنقدر مه رو و پري چهره نشان داد كه عنان اختيار از حوري نديده‌هاي گروهان ما ربود. جمعيت زيادي را كشانده بود پاي خود تا با چشمان درخشان و پر نشاط زل بزنند به صحنه سخنراني و پرسش و پاسخ ازغندي، تئوريسين جناح راست كه جاي ثابتي در برنامه‌هاي عصر جمعه شبكه اول دارد. امده بود در جمع عده‌اي دختر و پسر مسيحي، تا از حقانيت اسلام و اكرام دين مسيح در آيات قران بگويد. اما جالب اين بود كه حتي در نظر كارگردان و تصوير بردار مراسم، اصل سخنراني در حاشيه قرار گرفته بود و همه جذب زيبايي‌هاي بصري سالن شده بودند. براي ما گرسنگان جنس مخالف سخنراني ازغدي عنايتي بود از سوي پروردگار. چيزي از نكات مشترك اسلام و مسيحيت نفهميديم، بس كه تلويزيون روي سيماي دختران دانشجو زوم مي كرد و بس كه سربازان به هيجان آمده، با ديدن اين تصاوير سوت و كف زدند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 7:46  توسط سيامك شايان  | 

ما، اين توله‌سگ هاي تيپا خورده!

1- صبح فرمانده گردان، همه گروهان‌ها را در ميدان جمع كرد تا نطقي بكند در مورد تاريخ مرخصي ميان دوره كه البته ربطي به ما نداشت. اما در انتها هم ما را مشمول لطف كرد، با نويد مرخصي شهري كه تا ساعاتي ديگر نصيب ما خواهد شد. من البته چشمم پايين بود و مشغول خواندن رمان «گرما و غبار» بودم و برقي كه حتم دارم در چشم اكثر بچه‌ها درخشيد، را نديدم. گويي لطف الهي بود كه در روزهاي آخر دوره نصيب ما شده بود. تا روزهاي طولاني پايان كار را به كاممان شيرين كند.

خسته و عرق ريزان از ميدان صبحگاه برگشتيم، يك ساعت تمام را به تمرين خيز و سينه خيز گذرانده بوديم. با اين اميد كه ساعتي ديگر روي تخت‌هاي چوبي يكي از رستوران‌هاي طاق بستان لم خواهم داد و قطعه‌هاي دنده كباب را در دهان مي‌گذارم، چشمها را مي‌بندم و صبر مي‌كنم گوشت در دهان آب شود. وقتي جملات را اينگونه پشت سر هم رديف مي‌كنم مي‌توان انتظار داشت كه تا يكي- دو خط ديگر به اينجا برسم. كه وقتي به درون آسايشگاه پا مي‌گذارم تا لباس عوض كنم و براي رفتن به مرخصي آماده شوم، از بچه‌هاي وارفته روي تخت‌ها بشنوم كه مرخصي‌اي در كار نيست و طرف صحبت فرمانده گردان، با گروهان‌هايي بوده است كه هفته پيش به مرخصي شهري نرفته‌اند و آزادي چند ساعته‌شان را گذاشته‌اند براي آخر اين هفته. تصوير انتهايي نيز كاملا روشن است: آدم‌هاي تا چند دقيقه پيش اميدوار و پر انرژي‌اي كه مثل توله سگ‌هاي لگد خورده و رانده شده يك گوشه كز كرده‌اند و توي دلشان عوعو مي‌كنند.

 

2- قرار نبود نوبت شست و شوي سرويس‌هاي بهداشتي براي گروهان ما بيش‌تر از روز سوم يا چهارم خرداد طول بكشد. برنامه ريزي اول دوره كه تا همين چند روز پيش روي بورد نصب بود اين را مي‌گفت و ما آن را نشانه‌اي مي‌دانستيم براي حدس زدن روز ترخيص‌مان كه پايان هفته پنجم و روز چهارم خرداد بود. اما گويا قرار نبود اين روال متوقف شود. همچنان كه طول دوره ما كش‌ آمد و روز ترخيص‌مان به عقب افتاد. و اين عاملي شد تا يك بار ديگر فيض شست و شوي سرويس بهداشتي نصيب من شود. من يك نوبت اضافه براي شست و شوي سلف رفته بودم تا در چنين روزي از شست و شوي توالت معاف باشم. اما ترك كوتوله‌اي كه يكي از ارشد‌ين بهداشت بود چنين اصلي در مغزيش نمي‌رفت. اين قرار مدار را با ارشد ديگر بهداشت كه جواني كوتاه اما شيريني بود با ريش حنايي و لبخندي كه به هر بهانه روي صورتش مي‌نشست، گذاشته بودم. اما درست در لحظه‌اي كه حضورش مي‌توانست برايم مثمر ثمر باشد و نجابت بخش من از سنگ‌هاي توالت، نبود. حوصله بحث با اين ترك زبان نفهم و ارشد بي‌شعور و پرخاشگرمان را نداشتم. مخصوصا كه بعد از قرعه‌كشي، من و يكي ديگر، از شست و شوي توالت معاف شديم و رفتيم براي شستن و طي كشيدن دست شويي كه طبيعتا خوشايند‌تر از بازكردن سوراخ‌هاي گرفته توالت‌ها بود و مي‌شد آن را با اغماض از سر گذراند.

در حالت عادي سرويس‌هاي بهداشتي بايد سه نوبت در روز نظافت شوند، اما در تمام اين روزها با يك نوبت شست و شو آن را از سر گذرانده بوديم، حالا كه پنج روز اضافه به ما خورده بود، براي آنكه همه اعضاي گروهان يك بار از نعمت توالت شويي مستفيض شوند و كسي ناچشيده پا از پادگان بيرون نگذارد، برنامه دوباره به 3 نوبت افزايش يافته بود، هفت صبح، پنج عصر و ده شب. جالب اينكه حجم سپرده‌گذاري دوستان در توالت به اندازه‌اي است كه هر روز، يك نوبت، چاه آن را تخليه مي‌كنند! پرس‌و‌جو كه كردم فهميدم در پادگان چاه فاضلاب نداريم. چون از آب چاه استفاده مي‌شود،براي پرهيز از آلوده شدن سفره‌هاي زير زميني، فاضلاب در محفظه‌هايي كه داخل زمين تعبيه شده، جمع‌آوري و هر روز تخليه مي شود.

شست‌و‌شوي توالت عمومي، تجربه ناخوشايند و حتي چندش‌آوري بود كه براي اولين بار، در اين محيط تجربه كردم و اميدوارم كه آخرين تجربه عمرم از اين دست باشد. در تمام مدت انجام اين فعل ناخوشايند به ياد مادرم بودم كه سال‌هاي سال‌ها، فروتنانه، وظيفه شست‌و‌شوي سرويس‌هاي خانه‌مان را بر عهده گرفته و شخصا انجام مي‌دهد، بي‌انكه اجازه دهد، حتي يك بار به چنين فعلي دست بزنيم. نه به اين دليل، كه به هر وجهي كه بتوان فكرش را كرد، او مصداق عيسي و تنديس فداكاري و از خود گذشتگي در زندگي من است كه گويي در زندگي هيچ تعهد ديگري جز ترجيح دادن ديگران بر‌خود ندارد. حتم دارم در تمام اين روزهايي كه از او دور بوده‌ام، ملموس يا ناملوس به فكر من بوده و بابت شرايط سخت و طاقت فرسايي كه مشمول حال من شده نگران است. و هرچه به او بگويم كه اينگونه نيست و برايش دليل بياورم، باور نمي‌كند و همچنان نگران من خواهد بود.

 

3- دلپذيرترين ساعات هفته برايم عصر پنج شنبه است، وقتي همه با شكم‌هاي سنگين، در خواب قيلوله فرو رفته‌اند. فضا خالي از صداست، خورشيد آرام‌آرام پايين مي‌رود تا هوا خنك‌تر شود و باد بيرون از خوابگاه درختان را چپ و راست مي‌كند و مي‌گذرد. فضاي آرام و خنك درون آسايشگاه مي‌چسبد براي كتاب خواندن و نوشتن و هورت كشيدن چاي و پيچ و تاب خوردن روي تخت تا پلك‌ها سنگين شود و روي هم بيفتد. بعد از يك هفته، سر ظهر، در كلاس نشستن يا بالا پايين پريدن، زير آفتاب داغ، در ميدان صبحگاه، اينك مجالي است تا هر چه ميل خواب، در دلمان ماسيده، بر‌آورده كنيم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 7:45  توسط سيامك شايان  | 

اگر كه زيباست شب...

1- بابت نگهباني ديشب، امروز را كند و كوفته بودم. رخوت و خستيگي روزهاي آخر نيز مزيد بر علت بود تا بي‌نشاط و بي جنب و جوش، بر خلاف روزهاي ديگر، ساعات امروز را طي كنم. از حسابم در رفته كه اين چندمين نگهباني من بود، اما حتم دارم كه آخرينشان است. براي سه چهار روز باقي مانده قرعه كشي كرده‌اند، اما نام من ميانشان نبود؛ كه سعادت بزرگي است براي اين روزهاي آخر كه ناي بيدا ماندن براي ساعتي در شب را ندارم. دلم لك زده براي خوابيدن تا ساعت هفت و هشت. چيزي كه روال طبيعي زندگي‌ام در تمام شش هفت سال گذشته بوده و يك ماه اخير را، به جز روزهاي جمعه، از سعادت تجربه آن محروم بوده‌ام. خدا را شكر كه اين هفته هم مثل برق و باد گذشت و روزهاي پنجمين هفته حضورمان در چشم بر هم زدني به آخر رسيدند. اينك خواب شيرين و بي‌دغدغه روز جمعه به يكي- دو قدمي من رسيده و با كمال اشتياق در انتظار آن هستم.

نگهباني امشب را هم مانند غالب نگهباني‌هاي اين دوره در غربت و دور از رفقا گذراندم. نوبت پاس من هفته پيش بود كه به خاطر مرخصي آن را با بچه محجوب و مظلومي كه كد 96 را بر سينه داشت، عوض كردم. نامش را نمي‌دانستم و جز چند تلاقي نگاه و سلام و عليك مختصر،برخورد ديگري با هم نداشتيم، اما بزرگوارانه قبول كرد كه جاي من را در نگهباني چهارشنبه شب هفته قبل بگيرد. و حتي فروتنانه پيشنهاد كرد اين كار را بي چشمداشت انجام مي دهد و نيازي نيست هفته آينده جاي او پاس بدهم.

پاس شب را با دوستاني گذراندم كه طولاني‌ترين برخورد يك ماهه‌ام با آنها، همين نگهباني 2 ساعته بود. طبق روال هميشگي‌ام اولين كاري كه پس از بيدار شدن انجام دادم به راه انداختن بساط چاي بود كه الحق براي چنين شرايطي حكم كيميايي را داشت، كه اگر جوانم نكرد يا بر طول عمرم نيفروزد، چشمانم را كاملا باز كرد تا نيمه شب سه‌شنبه را به هوشياري كامل به ساعت 2 بامداد روز چهارشنبه پيوند بزنم. باقي وقت را هم با ورق زدن نيم دو جين روزنامه‌اي كه به بركت داشتن مرخصي خريده بودم و نوشتن چند خطي در اين دفترچه، سر كردم.

اتفاق غريبي كه امروز افتاد حكم توقيف روزنامه ايران، به جرم چاپ كاريكاتور توهين آميز به ترك زبان‌ها، بود. اتفاقي كه هياهوي بزرگي در ميان آذري زبان‌ها به راه انداخته بود كه از حد اعتراض‌هاي لفظي و انتقاد و جوابيه در سطح روزنامه و مجلس فراتر رفته و به تظاهرات خياباني و جنجال و آتش زدن چند مكان عمومي كشيده بود.

من هم مانند بسياري از (يا تقريبا تمام) ترك‌هاي خشمگين و معترض كاريكاتور را نديده‌ام اما از واكنش تندخويانه و تهاجمي آنان در جواب چنين كنشي بسيار شگفتن زده‌‌ام. اگرچه ملت ما سابقه چنين واكنش‌ها و به راه انداختن اين گونه هياهوها را دارد، اما نه بابت كاريكاتوري كه در آن، يك سوسك و در جواب پرسشي به تركي پاسخ مي‌دهد: نمي‌دانم.

حدس مي‌زنم اين موضوع مي‌توانست از راه ديگري، بسيار آرام‌تر و منطقي‌تر از اين پاسخ داده شود. اما حتم دارم انتظار واكنش‌هاي از روي منطق و حساب از جماعت ايراني و خصوصا ترك‌ زبان‌ها، انتظار بيهوده‌اي است.

 

2- از جذابيت‌هاي شبانه پادگان، جدا از سمفوني قورباغه‌ها كه در تمام طول شب در سراسر پادگان طنين انداز است، آسمان بالاي سرمان است. صاف و سياه اما پر ستاره. آنقدر ستاره كه در نگاه اول آدم را به شور و شگفتي مي‌اندازد. اما آسمان منقوط اين روزها برايم جذاب‌تر و آشناتر است. به مدد كلاس رزم انفرادي و مبحث جهت يابي در شب، حالا فصل كوچكي از رازهاي نهفته در آن بر روي من گشوده شده و برايم آشناتر مي‌نمايد. سه – چهار سحابي و چند ستاره درون اين سياهي را حالا مي‌شناسم و مي‌توانم به استناد آنها يا شكل ماه، جهت‌هاي جغرافيايي را تشخيص دهم. مدتي از پاس ديشب را به كشف و شهود در همين گنبد منقوط و مشكي گذراندم.

اگر كه زيباست شب

براي چه زيباست شب

براي كه زيباست شب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 7:45  توسط سيامك شايان  |